رد پای حقوق در دنیای مدیریت (بخش ۲)

رد پای حقوق در دنیای مدیریت

بخش دوم: بهداشت حقوق

ایجاد یک مسئله حقوقی به معنای تحمیل هزینه‌های زیادی بر سازمان‌ها است. تصمیم‌گیری در خصوص ارجاع دعوا به دستگاه قضایی و یا داوری، انتخاب وکیلی مناسب و پرداخت هزینه‌های مربوط به کارشناسی و حق‌الوکاله وکیل همگی از اموری هستند که ذهن مدیران را به خود مشغول می‌کنند و ممکن است زمان زیادی از سازمان بگیرند. این در حالی است که رعایت بهداشت حقوقی و توجه به قواعد و اصول حقوقی کمک زیادی به عدم تکرار پرونده‌های حقوقی می‌کند.

اصولا مدیران افرادی پرمشغله هستند که مایلند با ایجاد نظامی سلسله مراتب کارهای خود را به دیگران تفویض کنند تا از این طریق فرصتی برای تصمیم‌گیری در خصوص مسائل مهم و بزرگ را داشته باشند. از این رو ممکن است از طریق اعطای وکالت به اشخاص دیگر کارهای خود را پیش ببرند. وکالت اگرچه راهکاری حقوقی است که در بسیاری از موارد کارگشا نیز هست اما می توان از آن به شمشیری دو لبه نام برد که سوءاستفاده از آن و یا عدم تنظیم صحیح و دقیق آن می تواند عواقب جبران ناپذیری برای مدیر داشته باشد.

binesh

به عبارت دیگر، آشنایی ضمنی با اصول عقد وکالت یک روش پیشگیرانه خواهد بود که مدیر را درگیر مسائل محتمل در آینده نخواهد کرد. برای مثال، بسیاری از مدیران ممکن است با اطمینان ضمنی که از فرد مورد نظر دارند به وی وکالت بلاعزل دهند تا مثلا ملکی را برای آن ها بخرد و کارهای اداری مربوطه را انجام دهد. اگرچه این کار در مقطعی کوتاه مدت خیال مدیر را راحت می‌کند اما با سوء استفاده‌های احتمالی که فرد می‌تواند از این وکالت بکند عملا می‌تواند کل سرمایه مدیر را بر باد دهد و او را درگیر مشکلات زیادی کند. در مثالی دیگر، می‌توان به وکالت‌نامه‌های بلاعزلی که در معاملات املاک فروشنده به خریدار می‌دهد تا کارهای مربوط به نقل و انتقال و یا سایر موارد را انجام دهد اشاره نمود. این نوع از وکالت‌نامه‌ها علاوه بر اینکه خریدار را با خطر درگیر شدن با املاکی که به هر نوعی مشکلی دارند روبه‌رو می‌کند، مشکل دیگری دارند و آن این است که اگرچه در وکالت نامه‌های بلاعزل امکان عزل وکیل علی‌الاصول وجود ندارد اما باید توجه داشته باشیم مرگ هر یک از طرفین عملا وکالت را از بین می‌برد و در چنین حالتی خریدار با وراث متنوعی رو‌به‌رو می‌شود که باید امضاء همگی آن‌ها را انتقال قانونی ملک بگیرد و این خود ممکن است زمان زیادی را صرف کند.

مثال فوق تنها گوشه‌ای از اقدامات پیشگیرانه‌ای است که هر مدیری به تناسب فعالیتی که انجام می‌دهد می‌تواند با آگاهی و بهره‌گیری از دانش حقوق آن را در شرکت خود پیاده‌سازی کند. از این روست که رعایت بهداشت حقوقی برای مدیران اجرایی از اهمیت زیادی برخوردار است. در نوشته‌ آتی به ضرورت درک تقابل مدیران و ایجاد زبانی مشترک میان آنان خواهیم پرداخت.

مطالب مرتبط:

رد پای حقوق در دنیای مدیریت(بخش ۱)
اطلاعات بيشتر در مورد دوره عالى حقوق براى مديران

 

رفتار سازمانی چه کمکی به بهبود بهره وری در سازمان می‌کند؟

رفتار سازمانی چه کمکی به بهبود بهره وری در سازمان می‌کند؟

مدیریت رفتار سازمانی یا Organizational Behavior یکی از درس‌های پایه‌ی مدیریت است که سال‌هاست در کلیه‌ی دوره‌های مدیریتی در سراسر جهان آموزش داده می‌شود. استاد مهدی باقرلو مدرس رفتار سازمانی دوره‌ی MBA یک‌ساله دانشگاه شهید‌ بهشتی، اهداف این درس و ضرورت و اهمیت دانستن آن را برای مدیران بیان می‌کند.

دانش رفتار سازمانی تأثیر افراد، گروه‌ها و ساختار سازمانی را بر رفتار درون سازمانی بررسی می‌کند که هدف آن بالا بردن اثربخشی سازمان از طریق مدیریت رفتار است. با توجه به این‌که مدیران می‌توانند با شناخت، پیش‌بینی و مدیریت رفتار خود، کارکنان و سایر مدیران کمک شایانی به بهبود بهره‌وری در سازمان خود کنند، گذراندن درس رفتار سازمانی ضرورت پیدا می‌کند.

شرکت‌کنندگان در درس رفتار سازمانی می‌آموزند که افراد با یکدیگر تفاوت‌های جدی دارند. مدیران با شناخت این تفاوت‌ها و رسمیت بخشیدن به آن‌ها، می‌توانند افراد را در جایگاه مناسب خود بگمارند که این امر منجر به بالا رفتن رضایت شغلی  و عملکردِ کارمندان می‌شود.

photo_2016-12-18_11-21-31

مباحث شخصیت‌شناسی، هوش هیجانی، انگیزش، ارتباطات و رهبری در این درس آموزش داده می‌شود.

  • در مبحث شخصیت‌شناسی شرکت‌کنندگان می‌آموزند که برخی افراد در برخورد با یک پدیده‌ی خاص خیلی سخت و محکم هستند در حالی‌ که گروهی دیگر ممکن است ساده‌انگار باشند و به راحتی از مسائل و اتفاقات رخ داده بگذرند. هر کارمندی از مدیر گرفته تا کارگر ساده دارای پیشینه‌ای از انواع شخصیت است که دقیقا با وضعیت فردی او مطابقت دارد؛ بنابراین برخورد با چنین شخصیت‌های پیچیده و سختی می‌تواند یک چالش برای مدیریت باشد.
  • در مبحث هوش هیجانی پژوهش‌ها نشان می‌دهد کارکنانی که هوش هیجانی بالایی دارند، روابط خود در سازمان را به خوبی مدیریت می‌کنند و با تعهد بالاتری در سازمان فعالیت می‌کنند.
  • انگیزش به‌مثابه‌ی يکي از وظايف مهم مديران در سازمان‌‌ها، به شناسايي استعدادهاي بالقو‌ه‌ی كاركنان و فراهم کردن زمينه‌هايرشد و شكوفايي آنان می‌پردازد كه درنتیجه‌ی آن زمينه‌ی ارتقاي بهره‌وري فراهم می‌شود.
  • در ارتباطات شرکت‌کنندگان یاد می‌گیرند که بيشتر سوءتفاهم‌هايي كه بين مدير و كاركنان پيش مي‌آيد از عدم شناخت مدير و درك نشدن پيام‌هاي مدير به‌مثابه‌ی فرستنده ناشي مي‌شود.
  • مبحث رهبری در رفتار سازمانی نشان می‌دهد که رهبر چه‌طور سمت و سوی حرکت سازمان را تعیین می‌کند و این تعیین کردن،‌ کاملاً سنجیده و بررسی شده است. هم‌چنین رهبر زمینه‌ساز تغییر و تبدیل در سازمان است و به همکارانش انگیزه می‌دهد که اقدام کنند و پیش بروند.

مطالب مرتبط:

مدیران چرا باید تئوری‌های مدیریت و سازمان آشنا شوند؟

آیا MBA واقعا سرمایه‌گذاری درستی است؟

 

رد پای حقوق در دنیای مدیریت (بخش ۱)

رد پای حقوق در دنیای مدیریت

بخش اول: بینش حقوقی

در دنیای امروز و با توجه به گستردگی روابط اجتماعی، عمده فعالیت‌های تجاری و بازرگانی شرکت‌ها از طریق انعقاد قرارداد صورت می‌گیرد و داشتن درکی از منطق حاکم بر نحوه‌ی انعقاد قراردادها اهمیت به‌سزایی دارد.

تجربه‌ی سال‌ها فعالیت در تجارت امروز نشان داده است که بسیاری از تجار به هنگام بروز مسئله‌ی حقوقی ترجیح می‌دهند از پول و سرمایه‌ی خود بگذرند و یا با توجه به این‌که در پیگیری دعوای خود ارزش اقتصادی چندانی نمی‌بینند از آن صرف‌نظر ‌کنند. این در حالی است که توجه و دقت کافی در جلسه‌ی مذاکره و پس از آن انعقاد قرارداد به راحتی می‌تواند از ایجاد چنین مسائلی جلوگیری کند و منجر به حفظ میلیاردها تومان برای سازمان و یا شرکت مربوطه شود. 

حقوق صرفا دنیای نوشته‌ها نیست. اشتباه بزرگی کرده‌ایم اگر فکر کنیم می‌توانیم کتابخانه‌ای از قوانین برای خود تهیه کنیم و با تورق آن مشکلات حقوقی خود و تجارت و کسب‌و‌کار خود را حل کنیم. حقوق نیز مانند هر علم دیگری ابزار مخصوص و قواعد و اصول مختص به خود را دارد. نگاهی جزئی به قوانین و مقررات بدون در نظر گرفتن سایر قوانین ما را دچار مشکلات زیادی می‌کند؛ چرا که راه درست این است که با نگاهی جامع، حقوق و قواعد آن را درک کنیم. شایسته است اسم این نگاه جامع را در درک دنیای حقوق «کسب بینش حقوقی» بگذاریم.

law

در بسیاری از موارد، قوانین تصویب شده از سوی مجلس با اشکال جدی رو به ‌رو نیست. اما چرا هنوز مسئله‌ی حقوقی پابرجاست؟ دلیل‌اش این است که باید بین حقوق و ضمانت اجرای حقوقی، مرزی ایجاد کنیم. مثلا وقتی قانونی از سوی مجلس ایجاد می‌شود قوه‌ی مجریه و در اصطلاح دولت وظیفه دارد تا برای اجرایی شدن آن مبادرت به وضع آیین‌نامه کند. اما این یک تکلیف قانونی برای دولت است که ضمانت اجرای قانونیِ ویژه‌ای ندارد و در عمل باعث شده تا بسیاری از قوانین آن‌طور که باید اجرایی نشوند. ممکن است برای وصول طلب خود به مشکلی برخورده باشید و تصمیم بگیرید از طریق مراجع قانونی مشکل خود را حل کنید اما در عمل می‌بینید که نظام قضایی و هنجارهای حاکم بر آن و یا مدت زمانی که صرف رسیدگی به پرونده‌اتان می شود دور از انتظار شماست. حداقل کمکی که بینش حقوقی می‌تواند به ما بکند این است که بتوانیم در خصوص ارجاع و یا عدم‌ارجاع دعوای خود به مراجع قضایی تصمیم‌گیری صحیحی انجام دهیم. گاهی با اتخاذ تصمیمی در خصوص صلح در دعوا و یا ارجاع امر به داوری می‌توانیم ضمن ذخیره‌ی زمان برای خود و سازمان‌مان، از به هدر رفتن مبالغ زیادی پول نیز جلوگیری کنیم.

این بینش حقوقی در کنار دو عامل دیگر، بهداشت حقوق و زبان مشترک، که در نوشته های آتی به آن‌ها می پردازیم مثلثی تشکیل می‌دهند که می تواند ضامن موفقیت مدیران در سازمان خود باشد.

مطالب مرتبط:

اطلاعات بيشتر در مورد دوره عالى حقوق براى مديران

آیا دانستن حقوق برای مدیران ضروری است؟

 

آیا MBA واقعاً سرمایه‌گذاری درستی است؟

آیا MBA واقعاً سرمایهگذاری درستی است؟

گردآورنده: مریم حکمت
منبع: QS Return on Investment Report 2015

آیا می‌توان گفت مدیران با آموزش رسمی در حوزه‌ی کسب‌وکار بهتر از مدیران دوره ندیده عمل می‌کنند؟

تحقیقات گسترده‌ی QS (مرجع معتبر رتبه‌بندی دانشگاه‌ها) نشان می‌دهد که به خاطر عدم امنیت اقتصادی در سال‌های گذشته در اروپا، شرکت‌کنندگان تمایل دارند که بتوانند بازگشت سرمایه‌گذاری در دوره‌ی عالی کسب‌وکار را تخمین بزنند و درک روشنی از تأثیرِ گذراندن دوره‌ی MBA در تعیین جایگاه‌شان داشته باشند. این مقاله سعی می‌کند به شرکت‌کنندگان کمک کند تا ارزش دوره‌ی MBA را بهتر درک کنند.

به طور خلاصه، مدرک MBA یک ورودی با ارزش است که می‌توان از طریق آن به حرفه‌ی مدیریت قدم گذاشت. با این که سازمان‌های دولتی و قانون‌گذاران، داشتن گواهینامه MBA را پیش‌شرط کار مدیریت به حساب نمی‌آورند، بازار آن را به منزله‌ی گواهینامه‌ای باارزش برای تضمین کارایی عملکرد مدیریتی تشخیص می‌دهد. نکته‌ی بحث‌برانگیز در مورد ویژگی حرفه‌ای بودن، پیش‌فرض دنبال کردن حداکثر سود در عمل و آموزش مدیریت است.

roi-740x532

دوره‌ی MBA در اروپا به طرز چشمگیری بازگشت سرمایه را برای شرکت‌کنندگان آن ایجاد می‌کند. در واقع میزان استخدام و دستمزد برای دانش‌آموختگان MBA بسیار بالاتر از فارغ‌التحصیلان دوره‌های عالی در سایر رشته‌هاست و ارزش کارمندان هم تحث تأثیر دوره و هم تحت تاثیر تجربه کاری است که فارغ‌التحصیلان این دوره‌ها دارند. طبق گزارش QS، برخی داده‌ها در تایید این امر از این قرارند:

  • اروپا با داشتن مزیت MBA یکساله و حقوق‌های بالا، با بالاترین بازگشت سرمایه MBA جهانی به خود می‌بالد. با این که متوسط بازگشت سرمایه در دوره‌های اروپایی ۰٫۶۷ میلیون دلار در ۱۰ سال است، متوسط بازگشت سرمایه‌ی دوره‌ی MBA در اروپا ۹ میلیون در ۲۰ سال است.
  • ۸۵ درصد دانش‌آموختگان MBA 3 ماه بعد از دانش‌آموختگی مشغول به کار می‌شوند.
  • ۲۰ مدرسه‌ی کسب‌وکار در اروپا در طول ۲۰ سال بیشتر از ۳ میلیون دلار بازگشت سرمایه داشته‌اند.
  • به طور متوسط دانش‌آموختگان MBA در اروپا توانسته‌اند تنها در عرض۳۰ ماه، پولی را که برای تحصیل در مدرسه‌ی کسب‌وکار سرمایه‌گذاری کرده‌اند دوباره به دست آورند. در بعضی مدارس کسب‌وکار دانش‌آموختگان توانسته‌اند در ۲۰ ماه یا کمتر سرمایه‌ خود را برگردانند.
  • متوسط افزایش حقوق بعد از دوره‌ی MBA در اروپا ۸۵% بوده است. ۱۲ مدرسه‌ی کسب‌وکار افزایش حقوق ۹۰ درصدی را گزارش کرده‌اند.

نتیجه‌ی تحقیقات QS نشان می دهد که کارفرمایان برای دانش‌آموختگان MBA نسبت به کارشناسان‌ ارشد سایر رشته‌ها ارزش بیشتری قائل هستند. میانگین حقوق دانش‌آموختگان MBA در اروپا ۹۱٫۵۸۶ دلار است که در مقایسه با دانش‌آموخته‌ی کارشناسی‌ ارشد که ۴۵٫۵۰۰ دلار درآمد دارد، حقوق بالاتری دریافت می‌کنند. میانگین ارتقای حقوق MBA در اروپا ۸۴% است و دوره‌ی بازگشت سرمایه در ۴۶ دانشگاه ۳۰ ماه است.

لزوم آشنایی مدیران با تئوری‌های مدیریت و سازمان

مدیران چرا باید با تئوری‌های مدیریت و سازمان آشنا شوند؟

درس مبانی و تئوری‌های سازمان و مدیریت معمولا اولین درسی است که در همه دورههای MBA و به طور کلی رشتههای مرتبط با مدیریت ارائه میشود. آقای دکتر شعبانی مدرس دوره‌های MBA یک‌ساله دانشگاه شهیدبهشتی در گفتگو با ما ضمن بیان اهمیت، اهداف و محتوای درس مبانی، ضرورت تعیین این درس را به عنوان پیش‌نیاز درس‌های بعدی توضیح می دهد.

اساساً MBA به معنای مدیریت کسب‌و‌کار است و کسانی که در این دوره شرکت می‌کنند درحقیقت می‌خواهند سازمان را اداره کنند. مدیر باید مهارت‌هایی کسب کند تا بتواند به اهداف سازمان دست پیدا کند. بنابراین درس مبانی و تئوری‌های سازمان و مدیریت به عنوان درس زیربنایی، رویکرد فرد را درباره موضوع سازمان و عمل مدیریت شفاف می‌کند. به عبارت دیگر مهم‌ترین هدف درس مبانی مدیریت و سازمان، آشنایی با مفاهیم پایه‌ای سازمان، مدیریت و بازار است. در واقع در تئوری سازمان فرد با مفاهیمی آشنا می‌شود که باعث می‌شود پیش از ورود به دوره‌ی اصلی و پرداختن به درس‌های تخصصی‌تر، شناختی کلی نسبت به کلیت دوره و مفاهیمی که در آن مطرح می‌شود پیدا کند. این شناخت کلی به فرد کمک می‌کند تا در مواجهه با بخش‌های مختلف احساس بیگانگی نسبت به مباحث نکند.

photo_2016-12-11_15-52-09

در این درس دانش‌پذیران از یک طرف مفاهیم پایه‌ای، تئوری‌ها و نظریات مدیریت و سازمان را می‌آموزند و از طرف دیگر به مروری اجمالی بر مطالب کل دوره می‌پردازند. مثلا با مباحث مدیریت عملکرد، برنامه‌ریزی و سازماندهی، مدیریت منابع انسانی، بازار و بازاریابی و بسیاری از موضوعاتی که در MBA دنبال می‌کنیم، آشنا می‌شوند. معمولاً سه مبحث اساسی سازمان، بازار و مدیریت به خاطر این‌که دانشجو را با رویکرد جدیدی آشنا می‌کند، بیشتر مورد توجه قرار می گیرد. مبحث فرهنگ سازمانی نیز از جذابیت بسیاری برخوردار است.

همان‌طور که در ابتدا بیان شد زمانی که مدیران به جزئیات مطلبی می‌پردازند از سایر مطالب غافل می‌مانند. درس مبانی و تئوری‌های سازمان و مدیریت، نمایی کلی از تمام مطالب دوره‌ی کسب‌وکار به مدیران می‌دهد و کمک‌اشان می‌کند تا بتوانند اجزاء مختلف سازمان و مدیریت را در کنار هم درک کنند و بدین‌شکل به یکپارچگی برسند. علاوه بر این مدیران پس از گذارندن این درس رویکرد و نگاه جدیدی نسبت به مسائل مدیریت و سازمان پیدا می‌کنند.

آیا دانستن حقوق برای مدیران ضروری است؟

آیا دانستن حقوق برای مدیران ضروری است؟

law_books

با توجه به این‌که مدیران مسئولیت‌های حقوقی زیادی را می‌پذیرند، عدم آگاهی از مسائل حقوقی تبعات  بسیار جدی برای آن‌ها دارد. علت تشکیل بسیاری از پرونده‌های حقوقی در دادگاه‌ها بی‌دقتی‌هایی است که گاهی مدیران در انجام مسئولیت‌های خود مرتکب می‌شوند. این مسائل اغلب به این دلیل که مدیران با مباحث حقوقی آشنا نیستند یا سرپیچی از قانون را عرف می‌دانند، ایجاد می‌شود؛ بنابراین دادگاه‌ها شاهد حضور افرادی است که کاملا ناخواسته دچار گرفتاری‌های جدی شده‌اند.

نکته‌ی دیگر این‌که مدیران با برخی حمایت‌های قانونی و حقوقی برای مدیران آشنا نیستند. عدم آگاهی از این حمایت‌ها باعث می‌شود که گاهی از حق خود بگذرند، ‌منافعی را کسب نکنند یا از آن‌ها سوءاستفاده شود. بعضی از مدیران با درک این واقعیت به سراغ قانون رفته و شروع به مطالعه‌ی آن در این مورد می‌کنند. اما واقعیت این است که دنیای حقوق فقط قانون نیست.

وقتی می‌خواهیم با دنیای حقوق آشنا شویم حتما باید کلیاتی درباره‌ی روش حقوقی و  اتفاقاتی که در دنیای حقوق می‌افتد، بدانیم تا بتوانیم بینش حقوقی درستی داشته باشیم. ممکن است متنی در قانون نوشته شده باشد ولی در سایه‌ی قوانین متعارض یا مکملِ دیگری از اساس معنی‌اش تغییر  پیدا کند و در عمل عوض شود. مدیران‌مان ابتدا باید با این مسائل آشنا شوند و  بینش حقوقی درستی از فضای دادگاه، آیین دادرسی و مواردی شبیه به این پیدا کنند تا در ادامه بتوانند نگاه جامعی به قوانینِ موضوعات مختلف داشته باشند.

مسئله‌ی دیگر  این که اگر از ابتدا کار را به‌درستی انجام ندهیم، به‌هنگام بروز مشکل نمی‌توانیم در دفاع از حق خود موفق باشیم. مثلا گاهی مدیران سهل‌انگاری‌ می‌کنند، از مسئولیت‌های‌شان آگاهی کافی ندارند، اطلاعات را به‌درستی مستندسازی نمی‌کنند، در انعقاد قراردادها دقت کافی به خرج نمی‌دهند و در نتیجه باعث بروز گرفتاری‌های زیادی می‌شوند.

مسئله‌ی آخر این که باید زبان حقوق را بفهمیم و بتوانیم با حقوق‌دان‌ها صحبت کنیم. مثلا هنگام خرید ملک یا اقامه‌ی دعوی به دادگاه با حقوق‌دان مشورت می‌کنیم ولی به دلیل نداشتن فضای فکری مشترک نمی‌توانیم مشورت مناسبی بگیریم. طبیعی است که مدیر قصد ندارد حقوق‌دان یا وکیل شود، ولی عدم رعایت برخی مسائل ممکن است در آینده گرفتاری‌هایی جدی ایجاد کند؛ مثلاً خرید درست ملک از اهمیت زیادی برخوردار است، چرا که بخش بزرگی از جریان مالی بسیاری از شرکت‌ها را ملک تشکیل می‌دهد.

اهمیت حساسیت به مسئولیت حقوقی، نیازمان را به مشورت با وکیل زیاد می‌کند. بنابراین مسئله‌ی سوم که ضرورت آموزش‌های حقوقی را برای مدیران مشخص می‌کند بحث زبان مشترک با حقوق‌دان‌هاست.

 پس می‌توان ضرورت یادگیری حقوق برای مدیران را در سه حوزه خلاصه کرد: کسب بینش حقوقی (آشنایی با روح حاکم بر حقوق)،‌ بهداشت حقوق (تلاش برای مدیریت مساله‌ی حقوقی از بدو امر و اتخاذ کارآمدترین روش به هنگام طرح دعوی) و زبان مشترک (ایجاد زبان مشترک با جامعه حقوقی برای مفاهمه‌ی بهتر با مدیران).

مطالب مرتبط:

اطلاعات بيشتر در مورد دوره عالى حقوق براى مديران

کدام مناسب­‌تر است؟ MBA یا DBA

کدام مناسب­‌تر است؟ MBA یا DBA

کدام مناسب­‌تر است؟ MBA یا DBA  

منبع: www.dba-compass.com
مترجم: مریم حکمت

slider11

در بعضی سازمان‌ها دوره­‌های MBA و DBA، ارزش استخدامی یکسانی در محاسبه شایستگی کارمندان دارند. به هر حال تفاوت‌های مهمی بین دوره عالی مدیریت کسب و کار و دکتری مدیریت کسب و کار وجود دارد.

محتوای DBA و MBA

MBA یک مدرک مدیریت عمومی با رویکرد عملی قوی است. در این دوره بررسی اجمالی روی مهم‌ترین کارکردهای مدیریتی ارائه می­‌شود و به شما راه‌حل‌های عملی مسائل مدیریتی را آموزش می‌دهد. اغلب برنامه­‌های تمام وقت شامل سمینارهای رهبری و نیز دوره­‌های عملی مثل توسعه برنامه کسب و کار، پروژه­‌های داخل سازمانی و کارآموزی می‌شود و منبع اطلاعات اولیه شما مطالعات موردی است.

در دوره MBA شما دانشی کسب می‌کنید که در حال حاضر وجود دارد و این دانش را از طریق کتاب‌ها، سخنرانی‌ها، مطالعات موردی یا ارتباط متقابل با اساتید، همکلاسی‌ها یا کسب و کارها دریافت می­‌کنید.

در دوره دکتری حرفه‌ای کسب و کار، مجلات دانشگاهی مطالعه می‌کنید.

در مقابل،DBA یک دوره تحقیقاتی است که در آن شما مجلات دانشگاهی را مطالعه می‌کنید و به جای اینکه به حل مسائل مدیریتی بپردازید، پژوهشگر می­‌شوید و می‌توانید مقالات خود را در مجلات دانشگاهی منتشر کنید. در این دوره شما آنچه در ورای تئوری‌های مدیریتی وجود دارد و در دوره MBA تدریس می‌شود را مطالعه می‌کنید و ابزارهای روش­‌شناسی که برای ایجاد دانش دانشگاهی ضروری است را یاد می‌گیرید.

در دوره دکتری کسب و کار حرفه‌ای، شما دانشی را کسب می­‌کنید که در حال حاضر فقط در کلاس درس وجود دارد و بعد از آن شما یک محقق می‌شوید و دانش جدید تولید می‌کنید.

یک مثال واقعی

به عنوان یک دانشجوی MBA شما یاد می‌گیرید که چگونه سود ایجاد کنید. شما ممکن است مطالعه موردی بخوانید و خودتان را به جای مدیر فروش که با مسأله جدی در فروش رو به رو است، قرار دهید و بعد از خواندن این مورد سعی می­‌کنید که مشکل را حل کنید.

به عنوان یک دانشجوی DBA شما ترجیحاً سعی می­‌کنید که بفهمید سودها معمولاً از کجا می­‌آیند و یک مطالعه موردی را ایجاد می­‌کنید. به عنوان مثال شما ممکن است که بخواهید مدلی را طراحی کنید که شرایط را در زمان‌هایی که فروش تحت تأثیر نوسان تقاضا است و زمانی که تحت تأثیر نیست، توضیح دهد و بخواهید مدل خود را از روی تجربه و مشاهده با تحلیل صدها مدیر فروش تست کنید و نتایج را در پایان­‌نامه­ خود انتشار دهید. هم‌چنین ممکن است بخواهید با تجزیه و تحلیل یک فرآیند کسب و کار خاص در شرکت­ خود، یک مطالعه موردی که می‌تواند در سایر شرکت­‌ها نیز به کار برده شود را انجام دهید.

گروه‌های هدف

دانشجویان دوره­‌های تمام وقت و پاره­ وقت MBA معمولاً افراد حرفه‌­ای در کسب و کار هستند که می‌خواهند تخصص­ خود را در کسب و کار توسعه دهند.mba-vs-dba-1-1

دلایل اصلی برای شرکت در دوره MBA موارد زیر را در بر­می­‌گیرد:

  • افزایش گزینه‌های شغلی درون یا بیرون سازمان کنونی،
  • شایستگی پیدا کردن برای پست رهبری،
  • به دست آوردن دانش مدیریتی بعد از ارتقا،
  • به دست آوردن دانش و ایجاد یک شبکه ارتباطی برای توسعه کسب و کار.

در مقایسه با دانشجویان دکتری کسب و کار حرفه‌ای، دانشجویان MBA تمام وقت و پاره وقت معمولاً جوان‌تر هستند و تجربه کاری کمتری دارند. دانشجویان MBA اجرایی از نظر سن و تجربه کاری به دانشجویان DBA نزدیک‌تر هستند اما هنوز اهداف حرفه‌ای و انگیزه برای شرکت در MBA اجرایی متفاوت از دکتری کسب و کار حرفه‌ای است.

مانند دانشجویان MBA پاره وقت و تمام وقت، دانشجویان EMBA (MBA  اجرایی) به دنبال به دست آوردن دانش جدید و توسعه توانایی‌های تازه هستند که به آنها کمک می­‌کند در کسب و کارشان بهتر و موفق‌تر شوند. همچنین ساختن یک شبکه ارتباطی با بقیه شرکت‌کنندگان در EMBA اغلب انگیزه قوی‌تری برای شرکت در این مدل از دوره­‌ها است.

در مقابل دانشجویان DBA افراد حرفه‌ای در کسب و کار هستند. آنها به دنبال چالش شخصی خود هستند و می‌خواهند شایستگی یک محقق را به دست بیاورند. آنها در حال حاضر حرفه و کسب و کار موفقی دارند و ممکن است مدرک MBA  داشته باشند. آنها می‌خواهند به عنوان یک فرد حرفه‌ای، دانش خود را با محقق شدن و حرکت در جهان علم و کسب و کار به کار بگیرند. آنها به جای وسعت دادن به شکل دانش، پایه دانش موجود خود را عمیق می‌کنند.

مدرک MBA  یاDBA – کدام بهتر است؟

با توجه به اینکه این سوال در بسیاری از فروم‌های اینترنتی مشاهده می‌شود، بنابراین به نظر می‌رسد که نقش مهمی برای بعضی از مردم ایفا می‌کند. این سوال گمراه کننده است زیرا MBA وDBA، اهداف متفاوتی دارند و به جای یکدیگر قرار نمی‌گیرند. با بدست آوردن مدرک دکتری در کسب و کار، افراد حرفه‌ای یاد می‌گیرند که چه طور پژوهش کنند درحالی‌که در MBA آنها یاد می‌گیرند که یک مدیر بهتر شوند. اکنون این پرسش مطرح می‌شود:

در حال حاضر شما چه نیازی دارید؟ دانش پژوهش یا مهارت‌های موفقیت در کسب و کار؟

baner-digital-marketing

انواع دوره‌های MBA در دنیا

انواع دوره‌های MBA در دنیا

منبع: www.topmba.com
مترجم: مریم حکمت

mba-types-1

قبل از شروع به تحصیل در MBA، ضروری است بدانیم چه انواعی از MBA در دنیا وجود دارد تا بهترین نوع ارائه متناسب با شرایط، نیازها و اهداف خودمان را انتخاب کنیم.

MBA تمام وقت (Full-time MBA)

MBA تمام وقت دقیقا این است: یک تا دو سال تحصیلات تکمیلی تمام وقت.

شرکت‌کنندگان در کلاس‌های هفتگی مدرسه کسب و کار حاضر می‌شوند و ۲۴-۱۲ ماه از زندگی‌شان را به تحصیل اختصاص می‌دهند و در پایان مدرک کارشناسی ارشد دریافت می‌کنند. دوره‌های MBA دوساله در شمال آمریکا رایج است. در این دوره‌ها شرکت‌کنندگان تمامی وقت خود را به مطالعه می‌پردازند و اغلب یک دوره زمانی را به کارآموزی می‌پردازند.

دوره‌های MBA یک‌ساله در اروپا رایج است. این دوره‌ها بسیار فشرده و متمرکز هستند و همه چیز در ۱۲ ماه بی‌وقفه تدریس می‌شود. در این دوره هیچ فرصتی برای کارآموزی نیست ولی شرکت‌کنندگان فقط برای ۱ سال دور از محیط کاری هستند. دوره‌های MBA تمام وقت برای شرکت‌کنندگانی با ۱ یا ۲ سال تجربه کاری مناسب است.

MBA فشرده (Accelerated MBA)

صورت و شکلی از دوره‌های ۲ ساله است که شرکت‌کنندگان می‌توانند انتظار یک حجم درسی بالاتر و برنامه کلاسی فشرده‌تر را داشته باشند. همچنین زمان کمتری بین ترم‌ها وجود دارد و تعطیلات تابستانی کوتاه‌تر از معمول است. MBA فشرده معمولاً یک‌سال طول می‌کشد.

MBA از راه دور (Distance learning MBA)

تفاوت کلیدی بین MBA از راه دور و MBA مجازی این است که در دوره MBA از راه دور شرکت‌کنندگان فقط گاهی اوقات باید در مدت زمان تحصیلی‌شان در کلاس شرکت کنند. اما در اکثر مواقع شرکت‌کنندگان در این نوع دوره از طریق ویدئوهای تعاملی، ویدئوهای از قبل ضبط شده، تله کنفرانس و درس‌های آنلاین و آفلاین آموزش می‌بینند. هم‌چنین در بسیاری از MBA های از راه دور شرکت‌کنندگان باید با همکلاسی‌هایشان ملاقات داشته باشند و در کلاس‌هایی که معمولا آخر هفته‌ها برگزار می‌شود، شرکت کنند. همچنین برخی مدارس کسب و کار مزیت‌هایی مثل تکنولوژی هوشمند یا موبایل را نیز به کار می‌گیرند.

MBA آنلاین (Online MBA)

بسیاری از مدارس کسب و کار به نیازهای شرکت کنندگان پاسخ داده‌اند و مدرک MBA آنلاین را ارائه می‌دهند. شرکت‌کنندگان می‌توانند حتی در خانه‌هایشان آموزش ببینند و آن را فوراً در کار هر روزشان به کار برند. به هر حال درس خواندن در MBA آنلاین به سطح بالایی از خودانضباطی و مدیریت زمان نیاز دارد. در آغاز، به نظر نمی‌آید که دوره‌های MBA از راه دور و آنلاین همان قابلیت‌های دوره‌هایی که در دانشگاه برگزار می‌شود را داشته باشد و شرکت‌کنندگان معمولا فرصت مباحثه در کلاس درس و ارتباط با همکلاسی‌ها را از دست می‌دهند. به هر حال بسیاری از شرکت‌کنندگان درحال حاضر شرایطی که برای شرکت در MBA آنلاین نیاز است را درک کرده‌اند و امروز، از آنجا که بهتر است MBA در کلاس درس آموخته شود، مدرک MBA آنلاین فقط در شرایط فشار کاری ارزش دارد.

350-image-clavier-mba

MBA اجرایی (Executive MBA یا EMBA)

دوره‌های MBA اجرایی برای افراد حرفه‌ای با تجربه کاری که نمی‌توانند زمان طولانی از وقت خود را دور از کسب و کارشان باشند، مناسب است. برنامه EMBA در یک شکل پاره وقت در دوره زمانی ۱۲ تا ۲۴ ماه برگزار می شود و به شرکت‌کنندگان اجازه می‌دهند زمانی که مشغول تحصیل هستند به کسب و کار خود برسند. مدارس کسب و کار به دنبال شرکت‌کنندگانی با تجربه مدیریتی سطح بالا هستند (حداقل ۵ سال، با متوسط ۱۰ سال تجربه کاری کلی) و در نتیجه کاندیدهای EMBA معمولاً بالغ‌تر و پخته‌تر از همتایان تمام‌وقت‌شان هستند.کلاس‌های EMBA بر اساس زمینه‌های متفاوت شغلی و پست سازمانی تشکیل می‌شود.

MBA حرفه‌ای (Professional MBA یا PMBA)

MBA حرفه‌ای شکلی از MBA پاره وقت و EMBA فشرده است که به شرکت‌کنندگان اختیار می‌دهد که مدل‌های تحصیلی آخر هفته یا بعداز ظهر را انتخاب کنند و در ۱۲ ماه فارغ التحصیل شوند. به خاطر این دو نوع مدل تحصیل، شرکت کنندگان همچنین می‌توانند برای آنکه تحصیل‌شان را با شرایط کاری تنظیم کنند، بین کلاس‌ها جا به جا شوند. همچنین برای بعضی شرکت‌کنندگان امکان جابه جا شدن به MBA تمام وقت در بعضی مدارس کسب و کار وجود دارد.

MBA جهانی (Global EMBA یا GEMBA)

MBA جهانی قسمتی از EMBA است که شرکت‌کنندگان آن علاوه بر محیط کلاسی متفاوت، کشورها و فرهنگ‌های متفاوت را در همان زمان تجربه می‌کنند. دوره‌های EMBA جهانی معمولاً برنامه‌های مدارس متفاوت یا پردیس‌های یک دانشگاه را در نقاط مختلف دنیا ترکیب می‌کنند.

دوره‌های MBA جهانی معمولا رقابتی و گران است. شرکت‌کنندگان تنها با حجم کاری رو به رو نیستند بلکه مسافرت نیز در برنامه‌شان وجود دارد. به هر حال توانایی مطالعه در مراکز کسب و کار و مالی متفاوت سراسر دنیا به تجارب GEMBA اضافه می‌کند.

MBA پودمانی (Modular EMBA)

این MBA فشرده است و شرکت‌کنندگان معمولاً در هر چند ماه، ۱ تا ۲ هفته در دوره شرکت می‌کنند. همچنین شرکت‌کنندگان باید زمان طولانی را از کارشان دور باشند ولی بعضی افراد ترجیح می‌دهند که تعطیلات سالانه یا هفتگی را به مطالعه بپردازند و در نتیجه زمان کمتری را به طور کلی از کسب و کار خود دور می‌مانند.

MBA پاره‌وقت (Part-time MBA)

MBA پاره‌وقت همان برنامه درسی تمام وقت ارائه می‌شود اما از آنجا که کلاس‌ها در این دوره آخر هفته یا بعدازظهرها تشکیل می‌شوند، این دوره ۳ سال یا بیشتر طول می‌کشد. در این نوع MBA شرکت‌کنندگان می‌توانند در زمان تحصیل به کسب و کار خود برسند.

 

 

تحصیلات برای چیست؟

article1

 

اگر امروز یک روز کاملا معمولی در سیاره‌ی ما زمین باشد، باید انتظار داشته باشیم که ۲۹۷ کیلومتر مربع از جنگل‌‌های بارانی را از دست بدهیم. یعنی با نرخی در حدود یک هکتار در ثانیه. در ضمن ما ۱۸۴ کیلومتر مربع از زمین‌های مفیدمان را – در نتیجه‌ی سوء مدیریت و ازدیاد جمعیت – به گسترش کویر خواهیم باخت. امروز بین ۴۰ تا ۱۰۰ گونه‌ی زیستی را برای همیشه از دست خواهیم داد – منقرض می‌شوند – بی‌ آن‌که کسی بداند این عدد ۴۰ است یا ۱۰۰. امروز جمعیت کره‌ی زمین ۲۵۰ هزار نفر افزایش می‌یابد. امروز ما ۲۷۰۰ تن مواد کلروفلوروکربنی و ۱۵ میلیون تن کربن به جو زمین اضافه خواهیم کرد. امشب زمین اندکی گرم‌تر و دریاهایش اسیدی‌تر خواهند بود و رشته‌ی حیات اندکی نازک‌تر خواهد شد.
واقعیت امروز این است که بسیاری از چیزهایی که سلامتی و کامیابی شما در آینده به آن بستگی دارد در معرض خطر جدی قرار دارند: تعادل و پایداری آب و هوا، تاب‌آوری و بهره‌وری سیستم‌های طبیعی، زیبایی طبیعی جهان و تنوع زیستی.
شایان ذکر است که این کارها توسط آدم‌های نادان انجام نمی‌شود بلکه عمدتاً نتیجه‌ی کار آدم‌های تحصیل کرده است که دارای مدارک مختلف در مقاطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا هستند. سال گذشته، «اِلی ویزل» در انجمن جهانی مسکو به نکته‌ی مشابهی اشاره کرد. او گفت طراحان و عاملان هولوکاست وارثان کانت و گوته بودند. در آن دوران از بسیاری جهات، آلمانی‌ها در شمار تحصیل‌کرده‌ترین مردمان زمین بودند. اما تحصیلات آن‌ها نتوانست به صورت موثری در مقابل بَربریّت بایستد. مشکل تحصیلات آن‌ها چه بود؟ به عقیده‌ی ویزل «آن‌ها به جای ارزش‌ها، به نظریه‌ها توجه کردند؛ به جای انسانیّت، روی مفاهیم متمرکز شدند؛ به جای آگاهی بر انتزاع، و به جای پرسش بر پاسخ تاکید کردند. آن‌ها به ایدئولوژی و کارایی بیشتر از وجدان بها دادند».
همین حرف‌ها را درباره‌‌ی شیوه‌ای که سیستم آموزشی‌مان به ما یاد داده تا درباره‌ی جهان طبیعی بیاندیشم نیز می‌توان گفت. این‌که تنها نمونه‌ی مردمانی که موفق شده‌اند برای مدت‌های مدیدی به صورت پایدار در این سیاره زندگی کنند امکان خواندن یا نوشتن نداشته‌اند یا مانند آمیش‌ها ارزش ویژه‌ای برای مطالعه کردن قائل نبودند،‌ موضوع کم‌ اهمیتی نیست. منظور من این است که تحصیلات به خودی خود تضمین‌کننده‌ی شایستگی، حکمت‌، حَزم و دوراندیشی نیست. هر چه از این نوع آموزش‌ [که امروز شاهدش هستیم] بیشتر داشته باشیم مشکلات‌مان عمیق‌تر خواهد شد. حرف‌هایی که می‌زنم در دفاع از بی‌سوادی یا جهل نیست، بلکه به این معناست که ما باید ارزش تحصیلات را با معیارهای جدیدی بسنجیم. آموزشی که برای رشد شایستگی و بالا بردن توانایی بقاء انسان موثرتر باشد ارزشمندتر است. هر نوع تحصیلاتی نمی‌تواند به ما برای حل معضل‌هایی که پیش روی‌مان قرار دارند کمک کند، بلکه یک گونه‌‌ی مشخص از تحصیلات مورد نیاز ماست.
روش‌های عاقلانه، هدف‌های جنون‌آمیز
اما چه شد که فرهنگ و آموزش معاصر راه را به بیراهه رفتند؟ ادبیّات می‌تواند ما را در این زمینه راهنمایی کند: «فاستِ کریستوفر مارلو» که روحش را به خاطر دانش و قدرت فروخت؛ «دکتر فرانکشتاینِ مری شلی» که نخواست مسئولیت آن‌چه خلق کرده بود را به عهده بگیرد و «کاپتان آهابِ هِرمان مِلویل» که گفت «همه‌ی روش‌های من عاقلانه‌اند اما نیّت و هدف من جنون‌آمیز است» نمونه‌های روشن‌گری هستند. در این شخصیت‌هاست که ما با ذات سائقه‌ی مدرن برای سلطه یافتن بر طبیعت رو به رو می‌شویم.
از لحاظ تاریخی، پیشنهاد «فرانسیس بیکن» مبنی بر آشتی بین معرفت و قدرت، پیشاپیش خبر از اتّحاد معاصر بین دولت، کسب و کار و دانش را داده بود. اتّحادی که فساد و شوربختی زیادی با خود به همراه آورده است. متمایز کردن و برتری دادن خِرَد توسط گالیله، پیشاپیش خبر از سلطه‌‌ی ذهنِ تحلیل‌گر بر ذهنی که مولّد خلاقیت، طنز و تمامیّت است داده بود. و ریشه‌ی جدایی رادیکال «ذهن» و «جسم» را در معرفت‌شناسی دکارت باید جستجو کرد. این سه نفر به کمک یکدیگر بنیاد سیستم آموزشی مدرن را نهادند. بنیادهایی که اکنون در هاله‌ای از جنس اسطوره‌ها (myths) فرو رفته‌اند. اسطوره‌هایی که آن‌ها را بدون چون و چرا پذیرفته‌ایم.
اجازه دهید به شش تا از این اسطوره‌ها اشاره کنم.
اولین اسطوره این است: «جهل یک مشکل قابل حل است». اما جهل یک مشکل حل شدنی نیست، بلکه بخشی لاینفک از وضعیت انسانی است. توسعه‌ی دانش همواره منجر به توسعه‌ی نوعی از جهل نیز می‌شود. در سال ۱۹۳۰، بعد از این‌که «توماس میجلی پسر» کلروفلوئوروکربن‌ها (CFC) را کشف کرد، آن‌چه قبلاً فقط بخش ناچیزی از جهل ما بود تبدیل به یک شکاف مرگبار در معرفت ما از درک زیست‌کره گردید. تا اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ به ذهن هیچ‌کس نرسید که بپرسد «این مادّه روی چه چیزهایی چه تاثیرهایی می‌گذارد؟». تا برسیم به دهه‌ی ۱۹۹۰، کلروفلوئوروکربن‌ها لایه‌ی اوزون را در سراسر زمین نازک‌تر کرده بودند. کشف کلروفلوئوروکربن‌ها منجر به افزایش دانش ما شد؛ اما همراه با آن جهل ما نیز افزایش یافت، چنانکه محیط یک دایره‌ی در حال رشد، افزایش می‌یابد.
دومین اسطوره این است: «اگر دانش و فن‌آوری ما به حد کافی برسد توانایی مدیریت سیاره‌ی زمین را به دست خواهیم آورد». «مدیریتِ سیاره» به گوش‌ ما قشنگ می‌آید و با شیفته‌گی‌مان به نمایش‌گرهای دیجیتال، کامپیوترها، کلید‌ها و شماره‌گیرها جور در می‌آید. اما پیچیدگی‌های زمین و سیستم‌های حیاتی آن هرگز به صورتی ایمن قابل مدیریت نخواهند بود. ما هنوز چیز زیادی درباره‌ی اکولوژی چند سانتی‌متر بالایی خاک سطحی نمی‌دانیم، همان‌طور که درباره‌ی روابط آن با سیستم‌های بزرگ‌ترِ زیست‌کره چندان نمی‌دانیم.
اما آن‌چه ما شاید بتوانیم مدیریتش کنیم «خودمان» هستیم: خواسته‌ها، اقتصادها، سیاست‌ها و جوامع‌مان را. در عوض همه‌ی حواس ما به مدیریت کردن سیاره است تا شاید بتوانیم از گرفتن تصمیم‌های سختی که تدبیر، اخلاق و عقل سلیم می‌طلبند پرهیز کنیم. این‌که ما خودمان را به گونه‌ای سازمان دهیم که نیازهایمان در این سیاره‌ی محدود جا بگیرد به مراتب عقلانی‌تر از آن است که تلاش کنیم سیاره را مطابق آرزوها و خواسته‌های بی‌پایان‌مان تغییر دهیم.
سومین اسطوره این است: «دانش ما در حال افزایش یافتن است و به واسطه‌ی آن نیکی‌ بشری افزایش می‌یابد». ما شاهد انفجار اطلاعات هستیم، به این معنا که داده‌ها، واژه‌ها و مطالب با سرعتی زیاد در حال افزایش یافتن هستند. اما این انفجار را نباید با افزایش معرفت و بینش – که نمی‌توان به سادگی آن‌ها را سنجید – اشتباه گرفت. اگر بخواهیم با خودمان روراست باشیم، دقیق‌تر آن است که اذعان کنیم دانش و معرفت ما در برخی حوزه‌ها در حال افزایش است در حالی که برخی دیگر از انواع دانش و معرفت در حال از دست رفتن هستند. همان‌طور که «دیوید اِرنفلد» اشاره می‌کند بسیاری از دپارتمان‌های زیست‌شناسی دیگر عضو هیات علمی جدیدی در حوزه‌های «سامانه‌شناسی زیست‌شناختی»، سَم‌ّ‌شناسی یا پرنده‌شناسی استخدام نمی‌کنند. به عبارت دیگر، به خاطر تاکید بیش از حدی که اخیراً روی زیست‌شناسی مولکولی یا مهندسی ژنتیک – که حوزه‌های تحقیق سودآورتر اما نه لزوما مهم‌تری هستند – شده است دانش‌های مهمی در حال از دست رفتن هستند. یک قرن از زمانی که «آلدو لئوپولد» از ضرورت توسعه‌ی دانشی به نام «علم بهداشت و سلامت زمین» سخن گفت سپری شده است، حوزه‌ای از دانش که ما هنوز فاقد آن هستیم.
اما آن‌چه در حال از دست رفتن است فقط مربوط به برخی حوزه‌های دانش نمی‌شود. ما دانش‌های بومی را نیز از دست می‌دهیم. منظورم از دانشِ بومی، معرفتی است که مردمانِ یک سرزمین نسبت به محل‌هایشان دارند. به زبان «بَری لوپِز»:
ناچارم اذغان کنم که پدیده‌ای غریب، اگر نه خطرناک، در حال وقوع است. سال به سال از تعداد افرادی که تجربه‌ی دست اولی نسبت به «زمین» دارند کاسته می‌شود. جمعیت روستایی به شهرها مهاجرت می‌کنند… در آستانه‌ی ضایعه‌ی از دست رفتن دانش شخصی و محلی – یعنی دانشی که علم واقعی جغرافیا و دانشی که در نهایت یک کشور باید به آن تکیه کند – هستیم. پدیده‌ای که نمی‌توانم آن‌را به خوبی توصیف کنم اما گمان می‌کنم شوم و نگران کننده است در حال ظهور کردن است.
چهارمین اسطوره پیرامون تحصیلات عالی است: «ما قادریم که تا حدّ قابل قبولی آن‌چه را که از هم گسسته‌ایم به حالتِ اوّل بازگردانیم». در برنامه‌ی درسی مدرن، ما دنیا را تکه تکه کردیم و نام آن ذرّه‌ها و تکّه‌ها را «رشته» و «گرایش» گذاشتیم. در نتیجه اغلب دانش‌آموزان و دانش‌جویان ما، بعد از ۱۲ یا ۱۶ یا ۲۰ سال تحصیل و بدون این‌که بینشی وسیع و همبسته از یکپارچه‌گی چیزها به دست آورده باشند از نهادهای آموزشی فارغ‌التحصیل می‌شوند. این مسأله هم برای شخص آن‌ها و هم برای زمین عواقب جدی به همراه دارد. به عنوان مثال ما پیوسته اقتصاددان‌هایی تربیت می‌کنیم که ابتدایی‌ترین اصول «علم اکولوژی» را نمی‌دانند. شاید به همین دلیل باشد که در حساب و کتاب بودجه‌ی ملی کشور، هزینه‌های مربوط به «فقیرتر شدن زیستی»، «فرسایشِ خاک‌»، مواد سمی‌ای که وارد هوا یا آب می‌شوند یا «تحلیل یافتن منابع» را لحاظ نمی‌کنیم. ما درآمد حاصل از فروش یک تن گندم را به تولید ناخالص ملی‌مان اضافه می‌کنیم در حالی که فراموش می‌کنیم سه تن خاک سطحی‌ای که طی تولید این مقدار گندم از دست رفته را از آن کم کنیم. تصوّر ما از ثروت‌مان بسیار اغراق‌آمیز است، چرا که تحصیلاتِ ناکارآمد باعث شده بتوانیم خودمان را فریب دهیم.
پنجمین افسانه چنین است: «هدف آموزش و پرورش این است که ابزارهایی برای تعالی و موفقیت به شما اعطا کند». این اسطوره را «توماس مرتون» این‌طور توصیف کرده است: «تولیدِ انبوهِ افرادی که تنها کاری که از عهده‌‌شان بر می‌آید مشارکت در حلِّ جدول‌های کلمات متقاطع پیچیده اما کاملا تصنعی است». وقتی از او خواستند که درباره‌ی موفقیّت خودش بگوید پاسخ داد: «باید بگویم که موفقیّت من در تألیف یک کتاب پرفروش کاملاً تصادفی بوده است، آن هم در اثر بی‌توجهی و ساده‌لوحی من. من نهایت تلاشم را خواهم کرد که دیگر چنین کاری انجام ندهم». توصیه‌ی او به دانش‌جوهایش چنین بود: «هر چیزی که دلتان می‌خواهید بشوید: دیوانه، می‌خواره، حرام‌زاده در هر شکل و فرمی که مایل هستید. اما به هر قیمتی که شده از یک چیز دوری کنید: موفقیت».
واقعیّت ساده این است که سیّاره‌ی زمین نیازی به آدم‌های «موفق» بیشتری ندارد. اما به شدّت محتاج فعالان صلح‌، شفا دهنده‌‌‌ها، راویان، مرمّت‌گران و عشّاق است. او به مردمانی نیاز دارد که در محلّه‌های خود خوب زندگی می‌کنند. آدم‌هایی می‌خواهد که از شهامت اخلاقی کافی برخوردار باشند تا در مبارزه برای ساختن جهانی قابل سکونت و انسانی شرکت کنند. و این چیزها ارتباط چندانی با تعریفی که فرهنگ ما از «موفقیّت» ارائه می‌دهد ندارند.
آخرین اسطوره به ما می‌گوید «فرهنگ ما نماینده‌ی اوج دستاوردهای بشری است: ما – و فقط ما – مدرن، صاحب فن‌آوری و توسعه‌یافته هستیم». این البته نشانه‌ی بدترین نوع تکبّر فرهنگی و خوانِش بسیار نادرستی از تاریخ و انسان‌شناسی است. اخیراً این نگرش به صورت دیگری خود را نشان داده است: «ما در جنگ سرد پیروز شدیم و برتری سرمایه‌داری بر کمونیسم قطعی شده است. کمونیسم شکست خورد چون به ازای هزینه‌ای بسیار گزاف تولید بسیار اندکی داشت». اما سرمایه‌داری هم شکست خورده است، چرا که بسیار زیاد تولید می‌کند، بسیار کم تقسیم می‌کند و این‌کار را به بهایی بسیار گزاف برای فرزندان و نوه‌هایمان انجام می‌دهد. سرمایه‌داری شکست خورده است، چرا که اخلاقیات را کاملا تخریب می‌کند. دنیای ما آن‌گونه که مبلغان و سیاست‌مداران، بی‌ثمرانه توصیف می‌کنند شاد نیست. ما دنیایی ساخته‌ایم که در آن جمعیت عیّاش معدودی بهره‌ی زیادی از ثروت آن می‌برند در حالی که بر شمار طبقه‌های فقیر آن روز به روز افزوده می‌شود. بدترین جلوه‌‌ی این جهان را باید در خیابان‌های پر از مواد مخدر، خشونت‌های بی‌معنا، آشوب و ناآرامی و ناامیدانه‌ترین اشکال فقر آن یافت. واقعیت این است که ما در فرهنگی رو به زوال زندگی می‌کنیم. به زبان «ران میلر»:
فرهنگ ما توجهی به بهترین و شریف‌ترین بخش‌های روح انسانی نمی‌کند؛ بذر بینش، تخیل و حساسیت نسبت به زیبایی‌ها یا معنویات را نمی‌کارد و مشوق مهربانی، سخاوت، مراقبت و محبت نیست. در دهه‌های پایانی قرن بیستم، جهان‌بینی «اقتصادمحور، تکنوکراتیک و دولت‌محور» تبدیل به هیولایی شده است که توانایی عشق‌ورزیدن و ستودن زندگی را در روح انسان تخریب می‌کند.
هدف تحصیلات چه باید باشد؟
اگر قرار باشد که آموزش و پرورش توانایی ما را برای بقاء در زیست‌کره افزایش دهد، آن‌گاه نهادهای فعلی آموزش و پرورش را باید مورد بازاندیشی قرار دهیم. اجازه دهید در این زمینه شش اصل مهم پیشنهاد دهم.
اصل اول: «هر نوع آموزشی، خواه ناخواه نوعی آموزش زیست محیطی است». با انتخاب محتوای آموزشی و شمول یا عدم شمول مطالب گوناگون ما به محصّلان می‌آموزیم که بخشی از جهان طبیعی هستند، یا برعکس بخشی مجزا از آنند. به عنوان مثال اگر در محتوای آموزش «درس اقتصاد» چیزی درباره‌ی قوانین ترمودینامیک و اکولوژی نگنجانیم، در واقع این درس مهم را به محصّلان می‌دهیم که فیزیک و اکولوژی هیچ ارتباطی با اقتصاد ندارند. اما این صد در صد نادرست است. همین را درباره‌ی رشته‌های مختلف و قسمت‌های دیگر برنامه‌ی آموزشی نیز می‌توانیم بگوییم.
اصل دوم: این اصل برگرفته از مفهوم یونانی «پایدیا» است. «هدف آموزش و پرورش تسلط یافتن بر موضوع درس نیست، بلکه هدف آن تسلّط فرد بر خود است». موضوع درس فقط یک ابزار است. همان‌طور که برای تراشیدن یک قطعه سنگ مرمر می‌توانیم از چکش یا اسکنه استفاده کنیم، می‌توانیم برای شکل دادن شخصیت‌مان از ایده‌ها و معلومات استفاده کنیم. آموزش و پرورش ما معمولاً بین هدف‌ها و وسیله‌ها سردرگم است، گویی هدفِ ما از تحصیلات این است که ذهنِ محصّل را با انواع و اقسام حقایق، مهارت‌ها، روش‌ها و اطلاعات پر کنیم بدون این‌که توجه کنیم چگونه و با چه تاثیراتی از آن‌ها استفاده خواهد شد. یونانی‌ها بهتر از ما می‌دانستند.
اصل سوم: «کسب دانش با خود مسئولیت به همراه می‌آورد، مسئولیت این‌که مطمئن شویم از آن به خوبی در جهان استفاده می‌شود». نتیجه‌ی بخش بزرگی از تحقیقات معاصر شباهت زیادی به آن‌چه «ماری شلی» پیش‌بینی کرد دارد: هیولاهای تکنولوژی و محصولات جانبی‌‌اش که نه تنها هیچ‌کس مسئولیت‌شان را به عهده نمی‌گیرد، بلکه حتی از کسی انتظار نداریم که مسئولیت آن‌ها را بپذیرد. مسئولیت «کانالِ لاو» با کیست؟ چرنوبیل چطور؟ تخریب لایه‌ی اوزون چطور؟ نشت نفتی «والدز» چطور؟ علت رخ دادن این تراژدی‌ها دانش‌هایی بود که خلق شده بودند بدون این‌که نهایتاً کسی در قبال کاربرد آن‌ها مسئول باشد. این موضوع را می‌توانیم در سایه‌ی آن‌چه من «مشکلِ مقیاس» می‌نامم ببینیم. دانش ما برای انجام دادن کارهای گسترده و مخاطره‌آمیز به مراتب از توانایی ما برای به کاربردن مسئولانه‌ی آن پیشی گرفته است. خواه ناخواه بخشی از این دانش، مسئولانه به کار گرفته نخواهد شد، یعنی به شیوه‌ای ایمن و در راستای اهداف خوب.
اصل چهارم: «فقط وقتی می‌توانیم مدعی دانستن چیزی شویم که تأثیرات آن بر افراد و جوامع‌شان را درک کرده باشیم». من در «یانگ‌تاون» واقع در ایالت اوهایو بزرگ شده‌ام. این شهر در اثر تصمیم شرکت‌ها برای خارج کردن سرمایه‌هایشان از اقتصاد منطقه آسیب زیادی دید. در این مورد خاص، فارغ‌التّحصیلان رشته‌ی مدیریت بازرگانی که درباره‌ی روش‌های مالکیت هرمی، معافیت‌های مالیاتی و تحرّک سرمایه آموزش دیده بودند، کاری را انجام دادند که هیچ ارتش تجاوزگری نمی‌توانست انجام دهد: آن‌ها به نمایندگی از چیزی به نام «سود و زیان نهایی» و با مصونیت کامل قضایی، یک شهر آمریکایی را نابود کردند. اما «سود و زیاد نهایی» یک جامعه شامل هزینه‌های دیگری نیز می‌شود. مثلا بیکاری، جرم، افزایش نرخ طلاق، مِی‌ خوارگی، سوء استفاده از کودکان و زندگی‌های ویران شده. در این نمونه‌ی خاص، آن‌چه در دانشکده‌های بازرگانی و اقتصاد به محصّلان آموزش داده بودند شامل ارزش «جوامع خوب» یا هزینه‌ی انسانی‌ «عقلانیّت تنگ‌نظرانه‌ی اقتصادی‌ای که کارایی و انتزاع اقتصادی را بر مردم و جوامع ترجیح می‌دهد» نبود.
اصل پنجم: پنجمین اصل را وام‌دار «ویلیام بلیک» هستم و به «اهمیّت جزئیات ویژه و برتری مثال‌ها بر واژه‌ها» مربوط می‌شود. محصّلان ما درباره‌ی مسئولیت‌های جهانی آموزش‌ می‌بینند، در حالی که نهادهای آموزشی آن‌ها معمولاً سرمایه‌هایشان را به شیوه‌هایی بسیار غیرمسئولانه‌ به کار می‌گیرند. آن‌چه به محصّلان آموزش داده می‌شود عملاً چیزی جز «ریاکاری» و نهایتاً ناامیدی نیست. بدون این‌‌که کسی به آن‌ها بگوید، دانشجویان یاد می‌گیرند که نمی‌توانند بر شکاف ترسناک بین «واقعیت‌» و «ایده‌آل‌‌ها» غلبه کنند.‌ ما عمیقاً به استادان و مدیرانی نیاز داریم که بتوانند الگوهایی از صداقت، دلسوزی و فرزانگی ارائه دهند. ما به نهادهای آموزشی‌ای احتیاج داریم که توانایی به کار گرفتن کامل و بی کم و کاست ایده‌آل‌ها را در همه‌ی فعالیت‌های خود داشته باشند.
اصل ششم: به نظر من «شیوه‌ای که در آن یادگیری رخ می‌دهد به همان‌ اندازه‌ی محتوای آموزشی درس‌ها اهمیت دارد». «فرایند» بخش مهمی از یادگیری است. درس‌هایی که به صورت «نُطق» ارائه می‌شوند انفعال را ترویج می‌کنند. کلاس‌‌های درسی که در فضاهای داخلی تشکیل می‌شوند این توهّم را تقویت می‌کنند که آموزش فقط در میان چهاردیواری‌ها و مُنفک از «جهان واقعی» رخ می‌دهد. کالبد شکافی قورباغه در کلاس‌ زیست‌شناسی درس‌هایی درباره‌ی طبیعت به محصلان می‌دهد که هیچ استادی هرگز قادر نیست با کلام بیان کند. معماری دانشکده‌ها «آموزش مجسمی» است که اغلب انفعال، تک‌گویی، سلطه‌جویی و مصنوعیت را تشویق می‌کند. حرف من این است که آن‌چه به دانشجویان آموزانده می‌شود به مراتب متنوع‌تر و ظریف‌تر از «محتوای درس‌هایشان» است.
تکلیفی برای دانشگاه‌
برای این‌که بتوانیم تحصیلات و آموزش و پرورش را با محک «پایداری» بسنجیم، چه کارهایی باید انجام دهیم؟ من چهار پیشنهاد می‌دهم. اول: به شما معلم‌ها و استادها پیشنهاد می‌کنم در سراسر محیط دانشگاه و با همه‌ی افراد درباره‌ی راه‌هایی که می‌توانید کارتان را انجام دهید گفتگو کنید. آیا چهار سال تحصیل در مقطع کارشناسی، فارغ‌التّحصیلان شما را به شهروندانِ بهتری برای سیاره‌ی زمین تبدیل کرده یا این‌که آن‌ها به بیان «وندل بری» به «خرابکاران حرفه‌ای دوره‌گرد» تبدیل شده‌اند؟ آیا این دانشگاه در توسعه‌ی یک اقتصاد پایدار در این منطقه مشارکت می‌کند یا به بهانه‌ی افزایش کارآیی آن را تخریب می‌کند؟
پیشنهاد دوم من این است که جریان همه‌ی منابع مختلف به دانشگاه را مورد بررسی قرار دهید: غذا، انرژی، آب، مواد مختلف و زباله. دانشکده‌ها و دانشجوها همه با هم باید چاه‌ها، معدن‌ها، مزرعه‌ها، گاوداری‌ها و جنگل‌هایی که دانشگاه از آن‌ها تغذیه می‌کند را مطالعه کنند. به همین ترتیب آن‌ها باید بدانند زباله‌ها و پس‌ماند‌های دانشگاه به کجا می‌رود. همه با هم همکاری کنید و دنبال روش‌هایی باشید که بتوانید قدرت خرید دانشگاه را به سمت به کارگیری گزینه‌های بهتر سوق دهید؛ گزینه‌هایی که به محیط زیست آسیب کمتری می‌رسانند، گازکربنیک و گازهای گلخانه‌ای کمتری تولید می‌کنند، مواد سمی کمتری در آن‌ها به کار گرفته شده و بازدهی انرژی بالاتر و استفاده از انرژی‌ خورشیدی را تشویق می‌کنند. با همکاری هم به ساخته شدن یک اقتصاد پایدار در این منطقه کمک کنید. هزینه‌های غیرمستقیمی که به صورت دراز مدت بر منطقه تحمیل می‌شوند را کاهش دهید و به الگویی برای دانشگاه‌های دیگر تبدیل شوید. نتیجه‌ی این نوع مطالعات باید در تار و پود برنامه‌ی درسی گنجانیده شود: به کمک درس‌ها، سمینارها، سخنرانی‌ها و تحقیقات میان‌رشته‌ای. هیچ دانشجویی نباید بدون این‌که درک و توانایی تحلیل جریان‌های ماده و انرژی را به دست آورده باشد فارغ‌التحصیل شود. هیچ دانشجویی نباید قبل از این‌که فرصت کافی برای مشارکت در یافتن راه حل‌های واقعی برای مشکلات واقعی یافته باشد از دانشگاه خارج شود.
پیشنهاد سوم من مربوط به دارایی‌ها و سرمایه‌گذاری‌های دانشگاه است. آیا سرمایه‌گذاری‌ها بر اساس اصول والدز ((Valdez principles)) انجام می‌شوند؟ آیا در شرکت‌هایی که فعالیت‌های مسئولانه‌ای در راستای نیازهای جهان انجام می‌دهند سرمایه‌گذاری می‌شوند؟ آیا می‌شود بخشی از این دارایی‌ها را به منظور بالا بردن بازدهی مصرف انرژی و تکوین اقتصاد پایدار در سراسر این منطقه، به صورت بومی و در همین منطقه سرمایه‌گذاری کرد؟
و آخرین پیشنهاد من این است که «سواد اکولوژیک» را در اهداف آموزشی دانشگاه و برای همه‌ی دانشجویان بگنجانید. هیچ دانشجویی نباید بدون درک مقدماتی مفاهیم زیر از این‌ دانشگاه یا هیچ نهاد آموزش عالی دیگری فارغ‌التحصیل شود:
• قوانین ترمودینامیک
• اصول اولیّه‌ی اکولوژی
• ظرفیت تحمل
• انواع انرژی و خصوصیت‌های مهم آن
• محاسبه‌ی هزینه‌ی حداقلی با توجه به تحلیل کاربرد نهایی
• چطور می‌توان در یک‌جا، خوب زندگی کرد
• محدودیت‌های تکنولوژی
• مقیاس مناسب
• کشاورزی و جنگل‌داری پایدار
• اقتصاد متوازن و بدون رشد
• اخلاق زیست محیطی
آیا فارغ‌التحصیلان این دانشگاه می‌دانند که – به زبان آلدو لئوپولد – «چیزی بیش از چرخ‌دنده‌های یک مکانیسم اکولوژیک نیستند به گونه‌ای که اگر همراه با آن مکانیسم کار کنند سرمایه‌ی ذهنی و مادی آن‌ها می‌تواند به صورت نامحدودی گسترش یابد و اگر نخواهند با آن همکاری کنند در نهایت توسط آن خرد و خاک خواهند شد؟». لئوپولد می‌پرسد: «اگر تحصیلات این نکته را به ما نیاموزد پس به چه دردی می‌خورد؟»

All Right Reserved By